تاريخ : شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٥ | ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سیدشهرام رضایی زاده مهریان

هر کسی گمان می کند بر حسب اتفاق پا بر این جهان نهاده ٬ در محدوده ی تولد جسمی خودش میماند....پیر میشود و میمیرد.... برایش بلوغی در کار نیست. ...میلیاردها انسان در جهان متولد شده اند.اما هیچ یک اثر انگشت مشابه نداشته اند.....اثر انگشت تو ،امضای خداوند است. که اتفاقی به دنیا نیامده ای و دعوت شده ای. .....تو منحصر به فردی......مشابه یا بدل نداری..... تو اصل اصل هستی و تکرار نشدنی. ......وقتی انتخاب شده بودن و منحصر به فرد بودنت را یاد آوری کنی٬ دیگر خودت را با هیچ کس مقایسه نمیکنی. و احساس حقارت یا برتری که حاصل مقایسه کردن است از وجودت محو میشود...



تاريخ : شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٥ | ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سیدشهرام رضایی زاده مهریان
ریخت و پاش معنوی کنید، با اخلاق و صفات خوب.

اگر کسی مشکلی دارد دست روی سرش بکشید.

مشکلش را برطرف کنید.

اگر ریخت و پاش کنید خدا زیاد می کند...

اخلاق خوب هم زیاد می شود.

سخاوت و رافت هم زیاد می شود.

هر چه داری ریزش کن. بعضی مثل پروانه،

 غم های دیگران را از بین می برند



تاريخ : شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٥ | ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سیدشهرام رضایی زاده مهریان

از "فرانک لوید مارک" معمار بزرگ پرسیدند :

"از میان کارهای بزرگی که کردی کدام یک را دوست داری؟ "

گفت:"کار بعدی را"

همیشه به کاری عظیم تر فکر کنید.

زیرا زندگی یک مقصد نیست بلکه سفر است و

سفری ست که جریان دارد.



تاريخ : شنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٤ | ٩:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سیدشهرام رضایی زاده مهریان

چشمها را باید شست....جور دیگر باید دید
چترها را باید بست....زیر باران باید رفت
فکر را خاطره را زیر باران باید برد‌..با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید دید‌...عشق را زیر باران باید جست
هر کجا هستم٬باشم‌...آسمان مال من است
پنجره٬‌فکر٬‌هوا‌٬عشق‌....زمین مال من است
چشمها را باید شست....جور دیگر باید دید
چترها را باید بست...زیر باران باید رفت



تاريخ : جمعه ٢٧ شهریور ۱۳٩٤ | ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سیدشهرام رضایی زاده مهریان
برگ در هنگام زوال می افتد و میوه در هنگام کمال، 

بنگر چگونه می افتی ؟

چون برگی زرد و یا سیبی سرخ!



تاريخ : دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٧:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سیدشهرام رضایی زاده مهریان

تاوان حرف هایی که نمی توانیم بزنیم...
موهای سفیدی ست که لابلای موهایمان داریم ...
ولی به همه می گوییم ارثیست... !

وقتی ساعت‌ها می‌نشینی؛
و به حرفایی که هیچ وقت قرار نیست بگویی ....
فکر می‌کنی ....

اگر عقل امروزم را داشتم کارهای دیروزم را نمی کردم
ولی اگر کارهای دیروزم را نمی کردم عقل و تجربه امروزم را نداشتم !

رنجهایم را داخل کیسه ریختم و دم در گذاشتم
اما فرشتگان برایم باز فرستادند ....
معطر به عطر بهشتی؛
تا هرگز یادم نرود روزی همین رنجها بود که راه نجات را به من آموخت
همین رنجها بود که راه درست زیستن را به من هدیه داد ...

رنجهایم را بوسه میزنم و در صندوق گنجهایم میگذارم
گذر زمان جواهرشان میکند ...

از آنچه بر سرتان گذشته نهراسید
حتی فرار نکنید
بلکه دوستش بدارید
همان گذشته بود که امروز شما را ساخته
امروز را دریابید تا فردایی خوش بسازید.

شاد زندگی کنید.



تاريخ : یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٤ | ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سیدشهرام رضایی زاده مهریان

 میدونید شکسپیر چی میگه ؟!
میگه : من همیشه خوشحالم، می دونید چرا؟
برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم،
انتظارات همیشه صدمه زننده هستند …
زندگی کوتاه است ...
پس به زندگی ات عشق بورز ...
خوشحال باش و لبخند بزن و فقط برای خودت زندگی کن و ...
قبل از اینکه صحبت کنی، گوش کن
قبل از اینکه بنویسی، فکر کن
قبل از اینکه خرج کنی، درآمد داشته باش
قبل از اینکه دعا کنی، ببخش
قبل از اینکه صدمه بزنی، احساس کن
قبل از اینکه از چیزی یا کسی متنفر بشی، عشق بورز
زندگی این است … احساسش کن، زندگی کن و از تمام دقایقش لذت ببر

اونوقته که خوشحالی رو احساس خواهی کرد. باورش نداری آزمایشش کن



تاريخ : چهارشنبه ٦ اسفند ۱۳٩۳ | ۸:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سیدشهرام رضایی زاده مهریان

به یک احوالپرسی ساده... به یک دلداری کوتاه ... به یک "تکان سر"...یعنی...تو را می فهمم...

... به یک گوش دادن خالی ...بدون داوری! به یک همراهی شدن کوچک ... به حتی یک همراهی کردن ممتد آرام ... به یک پرسش :"روزگارت چگونه است ؟"

به یک دعوت کوچک به صرف یک فنجان قهوه ! ... به یک وقت گذاشتن برای تو... به شنیدن یک "من کنارت هستم "... به یک هدیه ی بی مناسبت ... به یک" دوستت دارم "بی دلیل ...

به یک غافلگیری :به یک خوشحال کردن کوچک ... به یک نگاه ... به یک شاخه گل... _دل آدم گاهی ...چه شاد است ... به یک فهمیده شدن ...درست !

به لبخند! به یک سلام ! به یک تعریف به یک تایید به یک تبریک ...!!!راستی درطول روزچقدرازاین کارهای  به ظاهرکوچک انجام میدهیم؟



تاريخ : چهارشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۳ | ۸:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سیدشهرام رضایی زاده مهریان

زندگی در گذر آینه ها جان دارد
با سفرهای پر از خاطره پیمان دارد

زندگی خواب لطیفی است که گل می بیند
اضطراب و هیجانی است که انسان دارد

زندگی کلبه دنجی ست که در نقشه خود
دو سه تا پنجره رو به خیابان دارد

گاه با خنده عجین است و گهی با گریه
گاه خشک است و گهی شرشر باران دارد

زندگی مرد بزرگیست که در بستر مرگ
به شفابخشی یک معجزه ایمان دارد
    زندگی حالت بارانی چشمان تو است
که در آن قوس و قزح های فراوان دارد
    زندگی آن گل سرخی ست که تو می بویی
یک سرآغاز قشنگی ست که پایان دارد ...

     زندگی کن
ﺟﺎﻥِ ﻣﻦ، ﺳﺨﺖ ﻧﮕﯿﺮ ...
رونق عمر جهان، چندصباحی گذراست
قصه بودن ما
برگی از دفتر افسانه ای ی، راز بقاست
دل اگر می شکند
گل اگر می میرد
و اگر باغ بخود رنگ خزان می گیرد
همه هشدار به توست؛
ﺟﺎﻥِ ﻣﻦ، ﺳﺨﺖ ﻧﮕﯿﺮ ...
زندگی کوچ همین چلچله هاست
ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ...
ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻮﺗﺎﻫﯽ ...
        



تاريخ : چهارشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۳ | ۸:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سیدشهرام رضایی زاده مهریان

آورده‌اند که شیخ جنید بغدادی، به عزم سیر، از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او.شیخ احوال بهلول را پرسید. گفتند: او مردی دیوانه است.گفت: او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند. شیخ پیش او رفت و سلام کرد.بهلول جواب سلام او را داد و پرسید: چه کسی هستی؟عرض کرد: منم شیخ جنید بغدادی.فرمود: تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد  می‌کنی؟عرض کرد: آری..بهلول فرمود: طعام چگونه میخوری؟عرض کرد: اول «بسم‌الله» می‌گویم و از پیش خود می‌خورم و لقمه کوچک برمی‌دارم، به طرف راست دهان می‌گذارم  و آهسته می‌جوم و به دیگران نظر نمی‌کنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی‌شوم و هر لقمه که می‌خورم «بسم‌الله» می‌گویم و در اول و آخر دست می‌شویم.بهلول برخاست و دامن بر شیخ فشاند و فرمود: تو می‌خواهی که مرشد خلق باشی؟ در صورتی که هنوز طعام خوردن خود را نمی‌دانی. سپس به راه خود رفت.مریدان شیخ را گفتند: یا شیخ این مرد دیوانه است.خندید و گفت: سخن راست از دیوانه باید شنید و از عقب او روان شد تا به او رسید.بهلول پرسید: چه کسی هستی؟جواب داد: شیخ بغدادی که طعام خوردن خود را نمی‌داند.بهلول فرمود: آیا سخن گفتن خود را می‌دانی؟عرض کرد: آری. سخن به قدر می‌گویم و بی‌حساب نمی‌گویم و به قدر فهم مستمعان می‌گویم و خلق را به خدا و رسول دعوت می‌کنم و چندان سخن نمی‌گویم که مردم از من ملول شوند و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت می‌کنم. پس هر چه تعلق به آداب کلام داشت بیان کرد.بهلول گفت: گذشته از طعام خوردن، سخن گفتن را هم نمی‌دانی. سپس برخاست و برفت.مریدان گفتند: یا شیخ دیدی این مرد دیوانه است؟ تو از دیوانه چه توقع داری؟جنید گفت: مرا با او کار است، شما نمی‌دانید. باز به دنبال او رفت تا به او رسید. بهلول گفت از من چه می‌خواهی؟ تو که آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمی‌دانی، آیا آداب خوابیدن خود را می‌دانی؟عرض کرد: آری. چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه‌ خواب می‌شوم، پس آنچه آداب خوابیدن که از حضرت رسول (علیه‌السلام) رسیده بود بیان کرد.بهلول گفت: فهمیدم که آداب خوابیدن را هم نمی‌دانی. خواست برخیزد که جنید دامنش را بگرفت و گفت: ای بهلول من هیچ نمی‌دانم، تو قربه‌الی‌الله مرا بیاموز.بهلول گفت: چون به نادانی خود معترف شدی تو را بیاموزم. بدان که اینها که تو گفتی همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است که لقمه حلال باید و اگر حرام را صد از اینگونه آداب به جا بیاوری فایده ندارد و سبب تاریکی دل شود.جنید گفت: جزاک الله خیراً! و ادامه داد: در سخن گفتن باید دل پاک باشد و نیت درست باشد وگرنه هر عبارت که بگویی آن وبال تو باشد. پس سکوت و خاموشی بهتر و نیکوتر باشد.و در خواب کردن این‌ها که گفتی همه فرع است؛ اصل این است که در وقت خوابیدن در دل تو بغض و کینه و حسد هیچ بشری [دوست، همسر، فرزند، والدین، همکار، ....] نباشد



  • آریس موب
  • ایران ماهی
  • کارت شارژ همراه اول